تبليغاتX
دریـچـه ی چشم من
دریـچـه ی چشم من
راهم را انتخاب کردم در سایه ولایت ... قطرات خونم وقف است
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط یگانه |

پیش.نوشت : صدمین پست ، نذر امام مظلومم . . . 


امام علی النقی الهادی ( که درود خداوند تا ابد بر ایشان باد ! ) :


الحِکمَة لا تَنجعُ فی الطّباع ِ الفاسِدَة .

حکمت در دل های فاسد ، اثری نمی گذارد .

 


پ.ن۱: من از مردن های بی هدف خیلی می ترسم !

پ.ن۲ : می خواهم بدانم شما که ادعای دین داریتان گوش فلک را کر کرده، چرا بی خیالید ؟ چه توجیهی دارد این بی خیالی تان ؟ با شما هستم ! با شما ! با شماها !

پ.ن۳ : هم دانشگاهیان مسلمان (!!!!) ما امضا کنند : +

 

----------------------------------

بیربط.نوشت : من خودم یک چیزهایی فهمیدم، شما لطف کن به رویم نیاور ! می خواهم باور نکنم ! 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 توسط یگانه |

پیش.نوشت۱ : ما را رها کنید در این رنج بی حساب / با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

پیش.نوشت۲: کامنت های این پست می ماند برای خودم و تایید نمی شود، به حکم دل ! انتقاد و پیشنهاد هم پذیراییم !

 

به افتخار آنهایی که پول مملکت را به جیب می زنند بعد خیریه می سازند !

به افتخار آنهایی که قصدشان ارشاد ملت است بعد خودشان هنوز تمام و کمال ارشاد نشده اند !

به افتخار آنهایی که وقتی بحث نمایندگی می آید وسط دیگر صلاح نظام و آرمان های امام و خون شهدا و تذکرات رهبرشان را به کل فراموش می کنند.

به افتخار آنهایی که خوب بلدند جانماز آب بکشند !

به افتخار آنهایی که با یک روش کاملا تضمینی جوانان مردم را از هرچه نماز و دینداری زده می کنند!

به افتخار آنهایی که درحال انجام یک خبطی، از امثال حقیر بیشتر شرم می کنند تا خدا !

به افتخار آنهایی که دلشان پاک است و رویشان رنگین کمانی از رنگ !

به افتخار آنهایی که چادر را هم زینت می کنند بر سر !

. . . و به افتخار خودمان !

ما که شب و روزمان در این شبکه های اجتماعی صرف خاله بازی می شود و نام خودمان را می گذاریم : افسر جنگ نرم ! سرباز آقا !

به افتخار ما که آنقدر آسوده و در غفلت نشستیم تا هرزه گویان و نااهلان برخیزند و دهان به یاوه باز کنند !

به افتخار ما که این آسودگی را مدیون عزیزانی هستیم که امروز نامشان را هم تمام و کمال نمی دانیم چه رسد به ادامه راهشان!

به افتخار دنیایی که با دست های خودمان خشت، خشت اش را چیدیم و وقتی برگشتیم که آسمانش دیگر سیاه تر از پر کلاغ ها شده بود و نفس کسیدن در هوایش ، نا ممکن !

به افتخار همه اینهایی که نوشتم و همه آنچه که باقی ماند در گلویم ، گریه می کنم !

یک دل سیر ! اشک شاید مرهم شود . . .

 

 

پ.ن1 : شاید تند بود لحن این پست، خیلی چیزها را نگفتم البته !

پ.ن2 : قرار بود رمزدار شود .

 

------------------------- 

بیربط.نوشت : چقدر عوض شده ام ! خدا به خیر کناد !



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 توسط یگانه |
پیش.نوشت : عاشقی را ادعا نه ، که زندگی باید کرد !

 

حالا خیلی مانده تا همیشه یادم بماند که هرلحظه نفس کشیدنم در ید قدرت توست !

حالا خیلی مانده تا من یاد بگیرم تنها زمانی که احتیاج دارم ، صدایت نزنم !

تا یاد بگیرم شیوه حرف زدن و راه رفتن و نگاه کردن را وقتی دم به دم از تو دم می زنم !

تا یاد بگیرم شیوه همت و باکری را !

تا یاد بگیرم آداب سر کردن چادر را که پوشش بهترین خلق توست !

حالا حالاها مانده تا یاد بگیرم تفاوت "تحجر" و "پای بندی به ارزش" ها را !

"آزادی" و "بی بند وباری" را !

تا درک کنم نسبت میان "ایمان و حیا" را ، "حجاب و خانواده" را !

 

همه شنیده ها و دیده ها حاکی از این است که خیلی بزرگ شده ام اما واقعیت این است که حقیقت ندارد ! مثل خیلی از شایعاتی که این روزها زیاد تکذیب می شوند !

هر زمان از قله این ادعاهای پوچ پایین آمدم (قبل از سقوط) واقعا بزرگ شده ام ! این راه طولانی و عنایت تو !

 

 

پ.ن۱ : حتی اگر ماهی یکبار هم بروی مناطق جنگی جنوب ، کاری از پیش نمی رود که نمی رود دلت که آماده نباشد ! 

پ.ن ۲ : یک زمانی این دریچه کلی رفت و آمد داشت ، کلی شلوغ بود ! یادش بخیر ! زمانی که فرصت زیاد داشتم ! 

 

----------------------

بیربط.نوشت : زمانی مثل خیلی ها سودای "خاص بودن" داشتم حالا فهمیده ام هرکسی را خاص می دانند آن هایی که عزیزش می دارند و باید به سرچشمه عزت راه یافت تا عزیز شد ! 

 

-----------------------

کامنت هایی که به تاریخ  ۱۴ اردیبهشت حدود ساعت ۱۸ ، با عنوان "دریچه" و با آدرس این وبلاگ

برای لینک های این صفحه درج شده از طرف من نبوده است .

از حضور دوستانی که به دعوت اون کامنت سرزدند ، ممنونم.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 توسط یگانه |
 

مدام فکر می کنم

" جسم که آن همه جراحت داشت

اگر قرار به تغسیل دل بود

چه می شد ؟ ؟ ؟ "

 

روضه.نوشت : چــشــم تو گود رفت که عادت کند حــ ســـ یــن . . .

حسین که درود خداوند تاابد براو باد !



نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 توسط یگانه |
پیش.نوشت : می گفت همین روزها بود که بانو به همراه آن گل های مستجاب الدعوه اش رفت بر سر مزار پدر و دعا کرد : اللهم عجل وفاتی سریعا !

 

یک وقت تکیه گاهت زمین می خورد

یک وقت کسی که به تو تکیه کرده !

هر دو سخت است

و دومی سخت تر !

. . . سخت تر !

و ما چه می دانیم "سخت تر" یعنی چه ؟  ؟ ؟

 

پ.ن۱ : اصلا عادت کرده ام ! پسندیده یا ناپسندش را نمی دانم ! این که فاطمیه که می شود برای مولا گریه کنم ! فقط برای مولا !

پ.ن۲ : این روضه بدجور دلمان را آتش زد و چه زمانی برای آتش گرفتن بهتر از این روزها !

پ.ن۳ : بحرین . . . و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون ، وعده خداوند حق است !

 

روضه نوشت : ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم / می سوخت حریم دل مولا ، چه حریمی

--------------------------

بیربط.نوشت۱ : فهمیدم که بعضی ها می آیند و می مانند و حضورشان نعمت می شود عمری، بعضی ها می آیند و می روند و رفتنشان درس می شود و بعضی ها فقط از کنارت می گذرند تا نامشان برای همیشه بماند صرفا برای آزار روح و روانت !

بیربط.نوشت۲ : هرجا عضو شدیم نتوانستیم حرفمان را بزنیم ! در بلاگفا تا حدودی بیشتر ، فقط تا حدودی !

بیربط.نوشت۳ : مسائل پیچیده دانشگاه این روزها بدجوری درگیرمان کرده ! حتما هم نباید هم دانشگاهی ما باشید تا بدانید !



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 توسط یگانه |
پیش.نوشت : دعا می کنم بعد از شما هیچ کس با دست خود ، برای عزیزترینش تابوت نسازد!

 

هوای فاطمیه خیلی سنگین است !

نفس آدم را می برد !

کاش اشکم به جای گونه

بر دل روانه می شد تا شعله درون این گونه تار و پوردم را

خاکستر نکند !

حیف که اشک ندارم و در میان زبانه های این بی قراری

هرروز با یک بیت روضه

تا مغز استخوانم می سوزد !

 

روضه نوشت : پهلوی و روی و موی و وضوی جبیره ات / چون من بساط قتل کسی روبراه نشد

----------------------------

بیربط.نوشت : رنسانس آغاز جهالت ثانویه و انقلاب اسلامی شروع رستاخیز جهانی +



مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.